به بهانه آخرین روز کلاسهای درس هشتادو دوییها، یکم بهمن 87. در ادامه، متنی از محمد لسانی عزیز، به همین مناسبت می آید.

تموم شد!

دیگه تموم شد!

امروز آخرین روز کلاس هشتاد و دویی ها بود!

کلاس فرهنگ و ارتباطات در اسلام به استادی دکتر ناصر باهنر آخرین کلاس اولین کد رشته دانشکده ما، دانشکده معارف اسلامی، فرهنگ و ارتباطات بود. دانشکده ای که 5 و نیم ترم پیش، پاییز82، با ورود همین بچه ها وارد مرحله جدیدی شده بود.

بگذریم، من که نمی خوام تاریخ بگم! اصلا به من چه؟ اصلا حسبک من الکذب ان تحدث بکل ما سمعت! تاریخ ما فقط شنیده هاست!

فقط می خواستم تبریک بگم. به همه! به ویژه هشتاد و دویی ها. به دانشکده. به استادا. به هیئت علمی و مسئولین دانشکده: به آقای آشنا، الویری، باهنر، بشیر، جبلی، رضی، فیاض، عودی، مهدوی و همایون. به همه اونایی که سهمی تو این رشته داشتند و دارند.

تقریبا با نود درصد هشتاد و دویی ها دوست صمیمی هستم و واقعا تصور اینکه اونا درسشون تموم شده و دیگه همدیگه رو –کمتر؟- می بینیم، خیلی اذیتم می کنه. روزای خوبی داشتیم. تو مرکز مهدویت، گروه مباحثه، سر میز رستوران، تو اتاقاشون، تو اتاقمون، با میسدکالهای شبانه... . یادش بخیر! نمی دونم آقای غمامی یادشه اون شب دعوتش کردیم اتاق و کلی راجع به مدل منبع معنی و کتاب ارتباط شناسی آقای محسنیان صحبت کردیم. نمی دونم آقای فروزان یادشه اون روزای اولی که از من راجع به فعالیتهای فرهنگی ام می پرسید و من از خبرگزاری پانا و نشریات دوره دانش آموزی و ... گفتم. نمی دونم آقای لسانی یادشه اولین باری که (هنوز همون 84) اومد اتاق ما چند مدل بیسکویت براشون آورده بودیم؟ (جواب: 9 مدل!) اصلا همه شون! اولین باری که بهم معرفی شدیم رو یادشون هست؟ یادش بخیر اون شبی که با بعضی از هشتاد و دویی ها رفتیم رستوران طلاییه! من و امین اسلامی و مجتبی صمدی و جواد رمضانی و مرتضی آخوندی و محمد برزویی. یه بار هم رفتیم تئاتر شهر! ساندویچ هایدا تو اون پارکه! یاد اون شب تو پارک پردیسان! اون چیپسی که اون موقع 1500 تومان بود! یادش بخیر! چه زود گذشت! تو سر بالایی ماشین آقای برزویی موند! یه بار یه خانمه ای تو میدون انقلاب، جلوی سینما مرکزی فکر کرد مرتضی آخوندی مسافرکش است. مجلس عروسی آقای برزویی که همین تابستون بود! جواد رمضانی هم یه بار دعوت کرده بود که یه اتفاقی افتاد. یاد وبلاگ مشترک حسین سرفراز و محمد لسانی هم بخیر! یاد همه شون بخیر! جواد نظری مقدم، محمود رئوفی، مصطفی پور محمدی، این سه تا، البته فکر می کنم هنوز هم باشند! آقای سبحان رضایی هم که پارسال رفیق شدیم! مثل آقای سعادت پور. آقای مسلم نادعلی زاده، آقای شکرایی، صفرزاده و ... . این اواخر هم با آقای روحانی رفیق شده بودیم. البته با بعضی ها هم نشد رفیق بشیم مثل آقای نصراللهی و آقای تهرانی مقدم. به اجمال، یه روزی هم نوبت ما می شود! باور نمی کنم!

ان شاء الله این دوستان را در دولت امام زمان، خادم عرصه فرهنگ و ارتباطات ببینیم.

 

متنی از محمد لسانی

متنی که در ذیل می آید، نوشته یکی از دوستان 82 رشته معارف اسلامی، فرهنگ و ارتباطات است که قرار بود کامنتی باشد برای مطلب قبلی (یادی از کد 82!). با تشکر از این دوست عزیزمان که زحمت نوشتن این مطلب را کشیدند ولی به علت محدودیت بلاگفا در کامنت شدن متن بیش از 2000 کلمه، کامنت نشد.

آنچه در ذیل می آید دلنوشته است و با رویکرد وبلاگنویسی و نوع وبلاگ آقای درویشی نیز همخوان. لذا عیب نکنید که مثبت نگرانه یا احساسیه و نقد دانشکده و مسائلش در اون لحاظ نشده. این مسئله مجال مفصل و خرد جمعی می خواد که اتفاقا حتما با ایجاد چنین فضایی موافق و خودم هم پیشقدمم.

من به دوستانم سلام می گم. خوشحالم که شما این مسئله اینقدر براتون مهم هست که راجع بهش صحبت می کنید یا مطلب می نویسید. خوشحالم که آقای درویشی یاد قدیم می کنه . خوشحالم که آقای صمدی به صورت خودجوش وسط کلاس آقای باهنر درب رو می زنه و زمانی که همه چیز می خواد خیلی سرد تموم بشه با دوربین انجمن یک خاطره طلایی رو ثبت می کنه. خوشحالم که آقای باهنر هم نمی ذاره همه چیز به خنکی هر چه تمام تر تموم بشه و وقتی همه بچه ها در انتهای کلاس بلند می شند که برند یهو انگار خیلی چیز مهمی شده می گه بشینید بچه ها بشینید می خوام یک کلام بگم. و خوشحالم که موعظه می کنه و به موعظه و تنبه اعتقاد داره و چه جاویدان کلامش در ذهنم نقش می بنده. باهنر گفت خیلی خوشحالم که با کلاس اخلاق آیه الله مهدوی دورتون رو شروع کردید و با کلاس فرهنگ و ارتباطات در اسلام کلاستون رو تموم می کنید.خوشحالم که اخلاق اسلامی و سیره و سنت معصومین آغازگر و پایان راه شماست. یه مسئله خیلی مهمی هم گفت که باید بهش توجه کنیم. گفت بچه ها بخواهید یا نخواهید موفقیت شما در ارتباط فرهنگ و ارتباطات با حوزه مطالعات اسلامی است و باید این مسئله رو جدی بگیرید و این یک فرض و واجب برای شماست. رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا. چه زیبا می گفت و روح رو نوازش می داد .  راستش خیلی می خواستم به یاد همه ی خاطرات تلخ و شیرینی که داشتم دل شکسته ی خودم رو با قطرات اشک آروم کنم. خیلی می خواستم سید غمامی و دوستانم رو درآغوش بگیرم و باهاشون نجوا کنم. اما نه من نه بچه های دیگه که نگاهشون می کردم نتونستند قالب ظاهر رو بشکنند. کلاس ما کلاس تنبه بود و باهنر هنرمندانه رسالت فراموش شده در غبار زمان رو در وجدان ما بیدار و ابلاغ کرد. همه چیز زیبا نبود بعضی ها هم به سه شانزدهم که باید پر می شد نگاه کردند و کلاس آخر براشون بی معنی بود. بعضی هم عجله داشتند و نتیجه گیری دوره در این کلاس به حضورشون در مناصب لطمه می زد. اما واقعا جدی همه چیز تموم شد؟ خاطرات اردوی پیش دانشگاهی و درخواست من از آقای مهدوی برای ورود به رشته ارتباطات. خاطرات حضور حداد عادل که وقتی می خواستیم عکس یادگاری بگیریم به شوخی می گفت دگمه رو آروم فشار بدید که فشار دادن کار حساسیه! خاطره ی اولین حضور مولانا در جمع هشتاد و دویی ها و صحبتش راجع به تلگراف. یا آشنا که در اولین تجمع دانشجویان هشتاد و دو برای اعتراض به استاد مدعو در جلوی دانشکده گفت پنج دقیقه وقت دارید که برگردید برید سر کلاس. نحو لاجوردی یا اندیشه ی سعید آقا فراموش شدنیه؟ یک دانشگاه خاطره و یک دانشگاه دوستان به شهود رسیده رو می شه فراموش کرد؟ اون از دیوار پشت دانشگاه بیرون پریدن ها یا اردوی اصفهان برای بازدید از صدا و سیمای اونجا رو می شه به یاد نداشت؟ نه من فکر می کنم همه چیز ثبت شده و یک روز شما دوستان سایر کدها هم در چنین شرایطی قرار می گیرید. بچه ها از آقای باهنر تشکر کنیم که مسئولیت دانشکده رو پذیرفت و گرچه چرخ دنده های سیستم اداری بی لطمه نذاشتش اما کار کرد. از سعید آقا تشکر کنیم که حمایتهای از دانشکده رو تا حدی جلو برد که همه به ارتباطاتی ها به یه چشم دیگه نگاه می کردند. از آقای بشیر تشکر کنیم که زمانی که کسی نبود این مسئولیت رو به دوش کشید و از آقای آشنا تشکر کنیم که سعی کرد در ترم آخر فوت و فن ها رو بگه و مربی مخصوص هشتاد و دویی ها باشه و ایستاد و ایستادنش به چشم میومد. من از دکتر محسنیان دکتر همایون دکتر فیاض دکتر جبلی و آقای رضی ممنونم که ما رو پروراندند. و به انتها رسید اما یک دوره ی جدید شروع شد. تا الان باید شهد می نوشیدیم و از این به بعد باید به عسل برسیم. امام صادق می فرمایند المومن کالنحل مومن مانند زنبور عسل است. پایان نامه حاصل گوش دادن ها و مطالعه کردن هاست. امیددارم شهد نیکویی از آب در بیاد!